|
سنگ صبور
|
سلام دوباره
میدونم اصلا دوس نداری سر به تنم باشه اما بدبختانه سر به تنم هست میدونم آرزو میکنی که همین الان بمیرم اما من زندم دوست دارم دلم برات تنگ شده اندازه تموم بود و نبودم فراموشت نمیکنم [ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 21:33 ] [ حامد ]
[ ]
امروز رفته بودم حرم نقارهها صداشون میومد صداشون آرومم میکرد انقدر که برای چند لحظه حس میکردم تمام درد ها و فکرهام و حتی تو از یادم میرفتی وای لیلی نمیدونی تو اون لحظه یادت افتادم سرم آروم پایین کردم و اشک از تو چشام جاری شد لیلی بخدا گفتم اگه قرار نیست به لیلی برسم جونمو بگیر اماهنوز زندم [ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 23:44 ] [ حامد ]
[ ]
به نام خدا
سلام بیمعرفت وقتی اومدم و دیدم وبلاگ رو حذف کردی دلم شکست اما تصمیم گزفتم خودم اینجا رو درست کنم و شرو به نوشتن واسه تو کنم میدونم دوس نداری اما من نمیتونم فراموشت کنم اگه دوست نداشتی نیا و حرفامو نخون اما من واسه دل خودمم که شده مینویسم امیدوارم یه روز بشه برگردی
[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 14:22 ] [ حامد ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |